سلام م م م م م م

همین اول بگم که من زنده ام!از خود راضی

وای نمی دونین چه قدر خوبی وقتی کمرنگ بشی.... داشته باشی دوستایی که نگرانت بشن و کامنت بذارن که کجایی.... و تازه داشته باشی دوستای مهربونی مثه آنیتا جونم و دلارام جونم که اس ام اسی احوالمو پرسیدنماچبغل

من خوبم... الان خوب خوبم...این یه ماهی که نبودم گذشت در یه وابستگی نادرست که کلی استرس و حرص به دنبال داشت و منو از همه زندگی دور نگه داشته بود.... تو این یه ماه اینگار خودم نبودم.... ولی الان همه چی رو تموم کردم و خوشحال خوشحالم!مژه

راستش دوست نداشتم هیچ کدوم از این روزام اینجا ثبت شه واسه همین آپ نمی کردم.... نتیجه این روزام این بود که نه راحت به کسی اعتماد کنم و نه دوسش داشته باشمبامن حرف نزن

و الان خوب خوبمفرشته

و الان سرگرم امتحان میانترم دادنم.... چه زود این ترم به میانه رسیدنگران

مامان بزرگا و آقاجان و خاله و عمو هم رفتن مکه و دلمشغولی این روزام خرید لباس واسه ولیمه اس.... این مدت دختر خاله خونه ما بود ومن معلم خصوصیش.... وای که چه قدر سرکله زدن با بچه ها سخته... اینم که سر به هواست و گوش به درس نمیده.... حرصی خوردم تو این مدت از دستشمنتظر

فردا هم تولد نیایش جونه که یه ساله شده.... اینگار همین دیروز بود که پست تولدش رو گذاشتم.... نمی دونم چی بخرم واسش؟ راهنمایی لطفا! یه عمه به برادرزاده یه ساله نازنازیش چی هدیه بده خوبه؟

دیگه دیگه اینکه دلم واسه اینجا و واسه شماها یه ذره شده بودچشمک

قول میدم پررنگ شم دوباره! فعلا....

پ.ن: در برابر کار انجام شده قرار گرفتم! برو بچ امروز سلف غذا رزرو نکردن که من بهشون ساندویچ تولدم رو بدم (بعد از گذشت سه ماه و نه روز!!!!نیشخند)





نویسنده : نرگس ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۸




سلام

وای اصلا نمی دونم چی شد که این شد....

اون تصمیم رو گرفتم... اصلا منطقی نیس حتی یه تصمیم احساسی هم نیس! رو هوا تصمیم گرفتم!خجالت

حس می کنم آدم یه وقتایی لازم یه کم کارای احمقانه کنه تا از مسائل اصلی دور بمونه

مخصوصا من که چند وقته حساس و حسود شده بودم.... به زمین و زمان گیر می دادم... از همه ی اطرافیانم متنفر بودم... نیاز داشتم به یه مسئله ای که همه ی ذهنیت های عجیب و غریبم به واسطه اون فراموش بشهخواب

اوووووووه به خواهری هم گفتم.... اونم هر روز زنگ می زنه و با صد تا مدرک و سند میگه که کارم اشتباهه

منم بهش میگم ولم کنه و بذاره آروم باشم

به هر حال این روزا رو دوس دارم....قلب

می دونم گنگ نوشتم سوال

شاید یه پست خصوصی تو راه باشه

فعلا...





نویسنده : نرگس ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٦




سلام

صبح یه روز گرم پاییزی! سردرگمی بین یه عالمه کتاب لذت بخش و دوس داشتنیهمژه

تو خیابون سراب.... جمعه بازار کتاب... تنها بین یه عالمه کتاب رنگاورنگ قدم زدم و ورق زدمشون و برگ برگاشون رو لمس کردم

البته باید بین اون همه کتاب که بعضی قسمتای بازار مثه میوه فله ای می فروشن....بگردم و بگردم تا مورد علاقه هام رو پیدا کنم ...امروز فقط مزرعه حیوانات اورول رو خریدم ولی تصمیم دارم هر جمعه برم و بین کتابا قدم بزنم و کتاب بخرمخیال باطل

شلوغی اونجا و هوای گرمش اصلا کلافم نکرد بس که رفته بودم تو دنیای کتابا

------------------------------------------------

دختر خاله 10سالم هیجان زده وارد اتاقم میشه

- نرگس تو تاحالا با پسر غریبه ای حرف زدی؟

من: خب آره با هم کلاسی ها درباره درس و دانشگاه....

- نه منظورم در مورد خودت و زندگی و ایناس با یکی غیر همکلاسی

من: خب نه! (دختر نمونهزبان)

-آخه دیشب تو دفتری که دو سه سال پیش بهم دادیش یه جمله نوشتی که "وقتی صدایت کردم با عاشقانه ترین کلمات ممکن پاسخم را دادی"

من: بچه جان اون زمانا خام بودم حتما اینو از یه جایی خوندم و نوشتمش اونجا

- آخیش خیالم راحت شد از دیشب که اینو دیدم دارم فکر می کنم تو کیو دوس داشتی و من نمی دونستمدلقک

 

دو تا داداش دارم کمه که این فینگیلی هم نقش داداش بزرگتر واسم بازی می کنه!نیشخند

 

خصوصی نوشت: اگه قراره تصمیم بگیری با یقین تصمیم بگیر نرگسی...احساساتی نشو خواهشن... احمق نشو لطفاسوال

فعلا...





نویسنده : نرگس ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۳




سلام

تقریبا می تونم بگم روزای پاییزیم خوب می گذره مخصوصا از دیروز که هوا یه خرده سردتر و پاییزی شده

دانشگاه هم خوبه، این ترم واسه اولین باره که یه برنامه درست و درمونی دارم کلاسام تو چار روز وسط هفتس و شنبه و پنجشنبه تو خونه ام...خواب

استادا هم خوبن به جز این استاده درس عمومی که یه طور خاصیه حرف زدنش... ما رو می ترسونه.... یه چند تایی این ترم کنفرانس و این برنامه ها رو هم دارم... درسا تخصصی تر نشون میده و نیاز به مطالعه احساس میشه (چه لفظ قلمنیشخند)

جمع ما پنج تایی ها هم از همیشه خوبتره... مگه میشه نشستن روی اون نیمکت زیر درختا تو محوطه دخترا که کلی برگ پاییزی اطرافش ریخته و حرف زدن و خندیدنای الکی خوش نگذره.... گاهی حس می کنم دیوونه ترین دوستای دنیاییم ما...خجالت

از طرف کلاس هم که طرد شدیم چون شر می زنیم یه خرده.... دچار یه احساس هیچکی دوسمون نداره شدیم...

پنج تایی یه وبلاگ کلاسی زدیم و سر کلاس از همه دعوت به همکاری کردیم اما آمار وبلاگمون رو که چک می کنیم فقط بازدیدای خودمون پنجتا رو نیشون میده...کلی تو ذوقمون خورد، متحدترین کلاس دنیا رو ما داریم... عصبانی

اینا به کنار.....خوب تر از همه ی اینا.... رامونا بود یه دختر متولد 1 شهریور69... درست ۵ساعت از خودم بزرگتره

اسم پروما رو باید بزارم قرارگاه وبلاگی.... امروز هم پروما قرار داشتم با یه دوست وبلاگی... رامونا یه دختر ناز و خونگرمه...صمیمیه و اجتماعی و فوق العاده دوس داشتنی ماچالبته شهریوریه دیگه! چشمک

دو ساعتی تو پروما نشستیم و حرفیدیم و کلی خندیدیم....واسه هم یه عالمه خاطره از یونیامون تعریف کردیم اینگار که سالیان ساله با هم دوستیم...  

واسه آینده مون برنامه ریختیم و قرار گذاشتیم تلاش کنیم دو تاییون ارشد تهران قبول شیم! فکر کن دوتا دختر که آشپزی بلد نیستن با هم همخونه شن! وای...

رامونا هم یه دوست واقعی شد واسم.... ممنونم ازت رامونای گلم به خاطر امروز بغل

این آخر هفته پر از آرامشه ...نفس عمیق می کشم و فقط فکرای خوب می کنم...فکرای بد رو دور می ریزم... ترجیح میدم حافظه ام فقط خوبا رو نگه داره

هوووووووم زندگی فقط واسه خودمفرشته

 

پ.ن: چه تیتر این پستم سینماییه!

فعلا...





نویسنده : نرگس ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۱




سلام

روز اول ١۵مین سال تحصیلی درس میشم مثه نرگس سال 75 -همون که مقنعه سفید با توردوزی صورتی داشت-... استرس اول مهر می گیرتم... دیشب به دوس جونی اس دادم که صبح زودتر بریم من استرس دارم!

صبح قبل رفتن مامان به زور مجبورم می کنه صبحونه بخورم درس مثه همه ی روزای تحصیلیم و قبل رفتن به یونی از زیر قرآن ردم می کنه و بابا هی با نگرانی می پرسه ناهار چی می خوام بخورم وقتی رزور ندارم!بغل

رفتنا از اون راه طولانیه میرم که باید دو تا اتوبوس عوض کنم واسه رسیدن به یونی... انگار دلم واسه اتوبوسای شلوغ سر صب تنگ شده....

یونی که می رسم دوست جونی و پری تو سرویس دانشگاه نشستن و من با دیدنشون هی جیغ جیغ می کنم و ابراز احساسات... فک نمی کنم هیچ ترمکی هم به اندازه من ذوق و شوق داشت!خجالتخجالت

اولین کلاس با دکتر جنی.... من و مری کل ساعتو در گوش هم پچ پچ می کردیم صندلی های آخر کلاس نشسته بودیم و همه رو زیر نظر گرفتیم ... مثلا می گفتیم فلانی با این موهای کوتاهش چه جوک شده و فلانی با اون خط ریش چکمه ایش....یهویی چشمون افتاد به جورابای اون پسر ترم بالایه که یکی  کرم بود و یکی طوسی!

وای خدا ما رو واسه این حرفای دخترونمون ببخش به قصد غیبت نیست ها....نظرمونو میدیمخجالت

کلاس عصر هم با اون استاد با شخصیت دانشکدمون - که من دوسش دارم و تا حالا باهاش کلاس نداشتیم- بود، تازه آخر کلاس بود که تونستیم از بین حرفای استاد تلفظ درست اسم درسو یاد بگیریم!!!از خود راضی استاده سعی داره قلمبه سلمبه حرف بزنه ولی ما گول نمی خوریم و می دونیم همش داره می پیچونه و درسش آسونه!

بعد یونی هم با دوست جونی میریم کافی شاپ هایدا... و مثه همیشه بستنی میوه ای می خوریم و دوست جونی کادوی تولدمو که یه عطر خوشبویه بهم میدهقلب

از دیگر معضلات من کفشم بود که جنبه دانشگاه رفتن نداشت و تا پامو گذاشتم تو دانشگاه پاره شد.... دو ماهه خریدمش ها... ولی دهن وا کرد به چه عظمت! و تا عصر تو دانشگاه لخ لخ کنان راه می رفتم.... به جاش الان یه آل استار مشکی ناز دارم!مژه

همه در تلاشن که مارو به پیاده روی وادارن... ایستگاه سرویس تو دانشگاهو جابه جا کردن و واسه رسیدن بهش باید از در سیصد متری رو پیش بریم.... ایستگاه اتوبوسی هم که باهاش بر می گشتم جابه جا شده... افسوس

در پایان سال تحصیلی منو باربی خواهین دید با این پیاده روی ها!!!نیشخند

فعلا...





نویسنده : نرگس ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٥




سلام

دیگه گول داداشی و خواهری رو که قبل از اومدن به خونمون میگن یه سر میایم مشهد واسه یه کار اداری و دیدن شما رو نمی خورم....قهر

باید فکر اینو بکنم که تا می یان مشهد کارای استخدام خواهری عقب می افته و موندنشون طولانی میشه و واسه فامیل خانوم داداشی اینا هم به ناگه یه عروسی پیش می یاد موندنشون طولانی میشه حداقل تا ده روز... آخ

جالبه همیشه هم با هم میان و همه ی اینا یعنی خونه شلوغ با حضور جوجه ها....کم طاقت شدم و شیطنتاشون اذیتم می کنه و دلم آرامش می خوادخیال باطل

حس می کنم اصلا حریم خصوصی ندارم...

یه لحظه که میام پای وبگردی دختر خواهری و دختر داداشی سی دی کارتن به دست میان و پای کامی مستقر میشن... بعده یه ربع من با مانیتور ماژیکی شده مواجه میشم و لای دکمه های کیبرد که پر چیپس و پفکه رو مشاهده می کنم.... تعجب

کشوی میز روزی هزار بار خالی میشه و مجله های دوستم پاره میشه!

البته جوجه ها از این بچه های تخس و شرور نیستن ولی خب طبیعتن اینجا خونه ی به قول خودشون مادرجونشونه و آزادی کامل دارن!!

از اونجایی که شخصیت محبوب این دوتا وروجکم و منو خیلی دوس می دارن دعواشون نمی کنم تا ذهنیتشون نسبت به من عوض نشه (تازه خودمم هم عاشخشونم) این امر رو به والدینشون محول می کنم... ولی آی حرص می خورممنتظر

تابستونم فقط به بچه داری گذشت واسه همین فک می کنم اصلا روزای تابستونم مال خودم نبود و سهمم هیچ بود...

به هر حال..... زیادی حساس شدم و همیشه حساسیت زیاد کار دستم میده... خواهری میگه تو آخر یه مادر شوهر با کلی نوه نصیبت میشه که عاشق توان و همیشه خونه تن!! زبان

خدا این کوچولوهای شر رو به راه راست هدایت کنه...نیشخند

 

وای خدا مرسی که پاییز اومد!!!

تازگیا کشف کردم که چه قدر عاشق پاییز بودم و خودم خبر نداشتم... عاشق هوای دل انگیز آخر شبای پاییزیمبغل





نویسنده : نرگس ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱




سلام

1- با دلارام چند روز پیشا پروما قرار داشتم، اولین بار بود که قرار بود یه دوست وبلاگی رو ببینم و کلی شوق و هیجان داشتم.... دلارام یه دختر با انرژی و با احساسه... از اونایی که از بودن باهاش خسته نمی شم بس که خوبهبغل، داداش کوچولوش هم اومده بود.... صداش می کرد آجو و نمی دونم چرا من دلم غش می رفت!!! واسه اولین بار آرزوی اینکه یه داداش کوچولو داشته باشم که این طوری صدام کنه نشست تو دلم ...به دعوت دلارام جونم بستی هم زدیم.... در کل خیلی روز خوبی بود

دلارام جونم با تو بودن خیلی به یاد موندنی بود و خوش گذشت ... به امید دیدارای بعدیمژه

 

2- دختر خاله میاد و همه ی لوازم تحریر نوش رو نشونم میده و من چشام با دیدنش برق می زنه... با دیدنشون جیغ می زنم و میگم چه نازن اینا... و کلی سفارش می کنم که قدر روزای خوب مدرسه اش رو بدونه که من دلتنگ اون روزاممخیال باطل

رفتمو و واسه خودم کلی چیز میز خریدم وقتی خواستم مدلای جامدادی رو ببینم خانوم فروشنده گفت: کلاس چندمی؟

من: سال سوم دانشگام....خجالت

یه لبخند می زنه و میگه چه خوب موندی...

وا... هم چی می گه که مثلا یه زن 40 سالم و از اینکه فکر کرده من بچه دبیرستانی ام خوشحال میشم.... تازگیا چقدر بدم میاد یکی فکر می کنه از سنم کوچولوترم... این یعنی رفتارام بچگانه اس! آخ

همین مغازهه رمان کرایه میده، واسه منی که عشق کتابم و از اون ور زورم میاد پول بدم به رمانی که فقط یه بار می خوام بخونمش خیلی خوبه

این روزا کلی رمان می خونم و با خانومه که خودش اکثر رمانا رو می خونه راجع به کتابا حرف می زنیم...

انتهای سادگی م. بهارلویی رو خوندم که اصلا مثه رمانای دیگه نبود.. توش زندگی جریان داش و شخصیتاش همه باور پذیر بودن.... اولین رمانی بود که من با خوندن یه قسمتاش گریه کردم... تعجب

 

3- الان خواهری و داداشی تو راهن و دارن میان مشهد.... 20 روز نیس که رفتن ولی من دلم واسه جوجه ها یه ذره شده... وقتی خونه مون اعصابم از شیطنتاشون و گاهی اذیتاشون به هم می ریزه و وقتی نیستن دلتنگشون می شم!

محمد حسین امروز یه ماهه شده... حتما چهره اش از اون حالت نوزادی در اومده و کامل شکل گرفته... ای جانمبغل

 

***فک کنم جوک سال اینه که شروع کلاسام27 شهریوره!نیشخند البته ما هفته بعدش می ریم...هم چنان 17 واحدی ام نگران

 

فعلا...

 





نویسنده : نرگس ; ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٥




سلام

معنای حقیقی انتخاب واحد را آن روزی فهمیدم که با دوستم برای انتخاب واحدش به کافی نت رفتم!

 

بهله.... این جمله ای که مشاهده فرمودین از یزرگترین کشفیات من در زندگیه...از خود راضی

آخه من تا اون روز چه می دونستم دیگران مثه ما انتخاب واحد نمی کنن!

انتخاب واحد منِ دانشجوی فردوسی این طوریه که: هر ترم 17 واحد - یا لطف کنن  18 تا-  واسم مجازه ... اول شهریور بدون اینکه ساعت کلاسا رو بزنن درسا رو باید برداریم... انتخابی در کار نیس... نهایت حق انتخابم اینه که مثلا از ساعت عمومی دانشکده خودمو بر ندارم و تو یه دانشکده دیگه بردارم...تعجب

اعتراضی هم به ساعت کلاسای تخصصی وارد نیس...متلا ترم سه، 5 شنبه ها از 8 صبح تا 8 شب یه درسو داشتیم!!!!آخ (جبر رو داشته باش!)

آن وقت دوست جانمان که یونی آزاد یه شهری می خونه هر درسش با دو تا استاد ارائه شده بود و چند ساعته متفاوت و کلی حق انتخاب داشت...

خوشحال صبحا رو بر نمی داشت تا بخوابه و یه چن روزی هم کلا درسی برنداشت تا استراحتی داشته باشه! خواب

و من مثه ندید پدیدا خوش بحالت... خوش بحالت می گفتمنیشخند

ترم سه با بچه های خودمون استاتیک برنداشتم این ترم نمی تونم بردارمش چون با درسای این ترمم تداخل داره... این درس هم فقط ترمای پاییز ارائه میشه.... غصمه اگه سال بعد که ترم هفته هم نتونم بردارم چی....خیال باطل

خوشحال بودم که این ترم می تونم 24 واحد بردارم تا چند واحدی که از ورودیای خودم عقب موندم جبران بشه ولی زهی خیال باطل ....منتظر

زیر و رو کردم لیست درسای این ترمو، نبوده درسی که ساعتش به برنامه من بخوره... اگه هم بوده پیشنیاز داشته فقط یه تخصصی دو واحدی یافتم.... مگه تا 24 واحد بقیه اش عمومی بردارم!

دیگه بهله... اینه انتخاب!!! واحد ما....

یعنی من شیفته مسئول آموزش دانشکدمونم با این برنامه ریزیاششیطان

 

این ثانیه های روز آخر ماه رمضون چی کشی میاد ها!

پیش پیش عید فطرتون مبارکفرشته

فعلا...





نویسنده : نرگس ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱۸




سلام

چند روزه کمردردم _ پرشین بلاگ هم که قاط زده بود و من نمیتونستم بیام و غر بزنم! _ مامان میگه خواهری یه هفته بعد از زا.یمانش رو که استراحت می کرد این جوری شده بود و آقا جان هم بعد از عملش....میگه از خوابیدن زیاده!  خجالت

اصلا نمی تونم بشینم، شبا فقط می تونم چهار پنج ساعت یه وری بخوابم .... دس به کمر راه می رم و آخ آخ میگم

امروز باید برم دکتر واسه این و کلی مشکل عجیب و قریبی که این روزا اومده سراغم...نگران

 

ولی این بوی پاییز همه چی رو یادم می بره... وای که چه قدر هیجان بهم میده... این بو واسم تداعی همه ی شوق ها و استرسای بچگیامه... خیال باطل

چقدر دلم لوازم تحریر رنگاورنگ می خواد...

همش میگم کی باشه پاییز بیاد و من برم دنبال زندیگم... برم دانشگاه و شروع روزای خوب و دوستیام... بغل

 

و دیگه اینکه دلخوشی شیرین این روزام دیدن ده باره و صدباره آلبوم تصویری "همه اقوام من" گروه رستاک ه....

داداشی یه هفته ای هس واسم اورده و من عاشقشم...

حتما هم باید در حین گوش دادن ببینمشون....

چهره هاشون پر از انرزی و احساسه مخصوصا اون دختره که یه عشوه های نازی میاد!مژه

فکر نمی کردم آهنگای سنتی هم می تونه اینقدر شاد و قشنگ باشه مخصوصا قطعه رعنا ش که شمالی می خونه ....

مامان هم خیلی دوس داره و وقتی من صداشو تا ته زیاد می کنم اصلا نمیگه کمش کن سرم رفت!

حتما پیداش کنین و ببینینش که خیلی نازه...حالا هی بگین نرگس بده!

فعلا...





نویسنده : نرگس ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٥




و سومین شب قدر

چراغای خاموش مسجد

قرآن بالای سر

و زمزمه بک یا الله و بک یا الله و بک یا الله...

تموم چیزایی که می خواستم بهت بگم یادم میره ....

یادم میره ازت بخوام تقدیرم رو چه جور رقم بزنی، تو که ما رو بیشتر از خودمون دوست داری، دیگه چه نیازی به گفتنه

فقط بارها و بارها تکرار می کنم که خدایا تو این سال پیش رو دلی رو نشکنم و دلم نشکنه

تمام کسایی رو که دوستشون دارم اسم می برم و ازت می خوام مهربون و مهربون ترشون کنی

شاید چون چند وقته دلم زیادی نازک شده و به تلنگری می شکنه، مهربونی رو مهم ترین چیز واسه از تو طلب کردن می دونم

 

خدایا مراقبمون باش...





نویسنده : نرگس ; ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٢




دلم می خواد یه آشنا، قصه ی پروازو بگه که تشنه شنیدنم

دلم می خواد گلپونه و نرگس شیراز بیاره هر کی میاد به دیدنم

 

سلام

امروز 20 ساله که از یک  شهریور 69 می گذره  و من 20 ساله شدم به همین سادگی... به همین خوشمزگی...هورا

مثه همیشه تو این روز کلی از دوستای خوبم مسیج و تماس راهی گوشیم کردن و تولدمو تبریک گفتن و هم چنین برخی از خویشاوندان!عینک

تازه امروز واسه اولین بار با رامونای گلم هم که متولد همین روزه حرف زدیم و کلی آرزوی خوب واسه هم کردیم... و رامونا هم جزیی از دنیای وافعیم شد ماچ

بیست سالگی م رو دوست داشتم ... پر از قشنگی بود

و از فردا دهه ی سوم زندگی من شروع میشه....مژه

 

پ.ن: همون طور که ذکر شد فقط گلپونه و نرگس شیراز به عنوان کادوی تولد می پذیریمنیشخند

فعلا...

 





نویسنده : نرگس ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢




سلام

پسر خواهری رو گذاشتم تو نی نی لاییش و تکونش می دم

خیلی دوست داره یکی باهاش حرف بزنه ...با اون چشای فضولش خیره میشه و گوش میده. ولی میمونم چی بهش بگم حس می کنم اگه بگم تو عسل منی، ناز منی، خوشگل منی، بهش بر می خوره! نیشخندخب پسره دیگه حس می کنم غرور داره فقط بهش می گم به به چه پسر خوبی....فرشته

به این فکر می کنم که چقدر تربیت یه پسر سخته

مثلا چه جوری بارش بیاری که حرفاشو و درد دلاش رو بهت بگه ولی در عین حال بتونه رو پای خودش واسه و قدرت تصمیم گیری داشته باشه!

چه جوری یادش بدی با هر کسی دوست نشه...

وای یا مثلا پسرت یه چیزی شه مثه امیر حافظ ... مثه ماست ... منتظر بقیه باشه تا براش تعیین تکلیف کنن!کلافه

یا مثلا پسرت ناباب شه شبا خونه نیاد و حرصت بده!

یا پسرت قدر نشناس شه... یادش بره زحمتا مامانشو بعد از ازدواج فراموشت کنه!ناراحت

نمی دونم چرا درباره پسر داشتن این جوری فکر می کنم... شاید چون زیاد دیدم مامانایی رو از پسراشون می نالن ولی از دختراشون هیچی نمی گن!

وای خدایا مادر بودن چه سخته ولی مامان یه دختر بودن راحتر از مامان یه پسر بودنه.... لطفا بعدنا به من یه دختر بده

 

پ.ن١: وای یه ساعت پیش یه اتفاق وحشتناک افتاد خواهری یه لحظه پسری رو گذاشت رو زمین, منم ندیدمش و تا از کنارش رد شدم یه جیغ بلند کشید... یهو فکر کردم لگدش کردم... یه ساعت تمام بلند بلندگریه کردم الان هنوز هم ضربان قلبم بالاس ولی گویی چیزی نیود فقط می خواست منو بترسونه ...استرس

 

پ.ن٢:این شما و این هم پسر خواهری که اسمش محمدحسین شده

                                            

 

 

 

 





نویسنده : نرگس ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳۱




سلام

وای... امروز از اون روزاییه که نقش کلیدی تو خونه دارم، خواهری رو سحر بردن بیمارستان، خاله هم اومد پیش من و دختر خواهری... دو ساعتی طول کشید که تونستیم دختر خواهری رو که بیدار شده بود بخوابونیمش و کلی قصه سر هم کنیم تا نفهمه مامانش نیستخمیازه

از صبح هم که از خواب پاشدم دارم وضع خونه رو سر و سامون میدم تا همین الان که ساعت دویه... شستن یه عالمه ظرف... و جارو کشیدن خونه و راه پله ها و حیاط و کلی کار دیگه و این وسط هم جواب دادن به یه عالمه تلفن که می خواستن خبر از خواهری بگیرن

سخت ترین کار هم اینکه باید قربون صدقه دختر خواهری می شدم تا ببرمش دستشویی و گرنه تو این هاگیر واگیر شستن فرش هم به کارام اضافه می شد... نیشخند

خوبیش این بود که امروز دختر خاله اینجا بود و از صبح داره با دختر خواهری بازی می کنه و خدارو شکر هنوز دلتنگ مامانش نشده... الان هم غذای سحری رو گرم کردم خورد و فرستادمش خونه خاله

ساعتای دوازده و ربع بود که شوهر خواهری اس داد که یه پسر ناز و خوشگل به دنیا اومده و من دوباره خاله شدم... خاله شدن یه حس نابه که فکر می کنم بعد از مادری قشنگ ترین حس دنیا باشه... قلب

الان همه بیمارستانن و یکی نیست منو ببره تا پسر خواهری تازه به دنیا اومده رو ببینم... وای که چه قدر واسه دیدنش هیجان دارم... وای که چه قدر ندیده دوستش دارمبغل

از صبح کلی واسه دختر خواهری از داداشیش گفتم و کلی نصیحتش کردم که باید باهاش مهربون باشه و اینا.... حس می کنم از امروز یه هویی دختر خواهری دو سال و نیمه من بزرگ شده و آماده اس واسه اینکه خواهر مهربون داداش کوچولوش باشه... ماچ

امروز هم آخرین جلسه کلاس زبان رو نمیرم و به تنها چیزی که فکر نمی کنم فاینال پس فرداساز خود راضی

فعلا...





نویسنده : نرگس ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٥




سلام

الان به این نتیجه رسیدم که گاهی بچه بودن هم خوبه... خوبیش اینه که چیزای کوچیک خوشحالت می کنه مژه

یه چیزایی پذیرفتنی ان... باید قبولشون کنی دوسشون داشته باشی و چیزایی تغییر دادنی ان... تو باید تلاش کنی واسه بهتر شدنشون و همین تلاشه که بهت امیدِ بودن میده (اینو همون روانشناسه تو اون همایش می گفت و من الان باورش کردماز خود راضی)

فرق این دو تا رو که بدونم همه چی حله تکلیفم رو می دونم و الکی منفی بافی نمی کنم... شرایطم رو باید قبول کنم و تو بیکاریام هی دستم رو نذارم زیر چونه ام و خودمو با دیگرون مقایسه کنم و واسه اهداف بزرگم هم تلاش کنم... ممنونم از همتونبغل

عصری نشستم کلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که هیچی نباید منو ناراحت کنه... من مجکم تر از این حرفام

اول باید آشفتگی اتاق حل میشد و بعد یه دوش با آب یخ که حسابی یخیدم!...از حمام که اومدم یه ربعی رفتم تو حیاط نشستم زیر آفتاب جرق سر ظهر... و بعدش مامان یه چایی گلاب بم داد و گفت گلاب از بین برنده ناراحتیه و بعدش بازی با دختر خواهری که از این قراره که یکی مون تو کمد دیواری قایم می شد و اون یکی واسه پیدا کردنش زنگ میزد پلیسه و ایناها (واسه گفتن کل این بازی یه پست جداگونه لازمهعینک) و بعد هم یه ساعتی دور دور زدن تو خیابون و خریدن یه شلوارک قرمز ناز واسه من

شادیای کوچیک رو که بذارم کنار هم میشه ی خوشبختی بزرگ که از پس ناراحتیا لحظه ای و فکرای منفی بر می یاد

ماه رمضون هم نزدیکه... فقط یه روز دیگه مونده... ماهی که دوسش دارم... نظمی که به روزام میده... دعا سحرشو، دم دمای افطار رو...ثانیه ثانیه هاش رو دوست دارم اینگار خدا تو این ماه آغوشش رو واسه همون باز می کنه...لبخند فردا رو به پیشوازش می ریم

 

خدایا داده ها و نداده هایت رو شکر... ببخشم که گاهی وقت نداده هات رو می بینم... ببخشم که گاهی فرعیات رو می چسبم...خجالت

کمکم کن بعد ماه رمضون کلی خوبتر و مهربونتر از الانم باشم... بهم اندیشه های بزرگ بده

نگاهم کن که محتاج نگاهتم خدایا....

 

پ.ن:نمی دونم این فقط احساس منه که شامپو نعناییhead & shoulders  تموم فکرای منفی رو تبخیر می کنه!! یادمه فری خان سر یکی از کلاسا یه نیم ساعتی از آرامش بخشی این شامپوییه گفت... امتحانش کنینچشمک

 

فعلا....





نویسنده : نرگس ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٠